پنچشنبه ۲ بهمن ماه ۱۴۰۴ ساعت ۳ بامداد
پنجشنبه ساعت سه بامداد. با اینکه خستگی تمام وجودم را گرفته، هنوز بیدارم. البته باید اعتراف کنم این اولین شب نیست که من و همسر مهربانم خواب درست و حسابی نداریم. چندمین شب است که تا صبح بیدار و هوشیار میمانیم و روز را با چشمانی خسته آغاز میکنیم. چند ماهی میشود که تقریباً هیچ وقت آزادی، برای خودم نداشتهام. کارها پشت سر هم آمدهاند و فرصت نکردهام حتی لحظهای بنشینم و به اتفاقاتی که در این چند ماه بر ما گذشته فکر کنم. حالا که کمی از حجم کارها کم شده، فرصتی پیدا کردهام تا به قول خودم، یواشکی از زیر کار در بروم و سری به خاطراتم بزنم. اما شاید بپرسید خوب چرا؟ برای جواب دادن به این سؤال باید برگردیم به سال ۱۴۰۱؛ به روزهایی که سوگند جان برای اولین بار قدم به کلاس اول گذاشت. یادش بخیر… چه ذوقی داشتیم.
برای ما، رفتن سوگند به کلاس اول فقط شروع مدرسه نبود؛ انگار وارد فصل تازهای از زندگی شده بودیم. او با دنیایی جدید آشنا میشد؛ دنیایی پر از آدمهای تازه، دوستهای جدید، سؤالهای عجیب و اتفاقهایی که هر روز چیزی تازه برای یاد گرفتن به او میداد. چند ماه از بازگشایی مدرسه گذشته بود و سوگند جان کمکم با محیط مدرسه اُخت گرفته بود. دوستان خوبی پیدا کرده بود؛ دوستانی صمیمی و دوستداشتنی که ما هم از داشتنشان برای او خوشحال بودیم. هر روز با یک عالمه سؤال به خانه میآمد. سؤالهایی که بعضی وقتها ساده بودند و بعضی وقتها آنقدر عجیب که خودمان را به فکر فرو میبردند. البته طبیعی هم بود؛ او وارد محیط تازهای شده بود و طبیعی بود که دنیای تازه، سؤالهای تازهای برایش بسازد. تا اینکه یک روز، یکی از همان سؤالها مسیر زندگی ما را تغییر داد…
یک سوال ساده


سوگند خانم در صحبت با دوستانش متوجه چیزی شده بود که تا آن روز چندان به آن فکر نکرده بود. بیشتر دوستانش خواهر یا برادر داشتند. اما خودش… نه خواهر داشت و نه برادر. یک روز این موضوع را با همان سادگی و صداقت کودکانهاش با ما مطرح کرد. ما لحظهای به هم نگاه کردیم و در جواب، تنها چیزی که توانستیم بگوییم این بود: «دعا کن و از خدا بخواه که برات یه خواهر یا برادر بیاره.» ما چندان موضوع را جدی نگرفتیم. اما از طرف دیگر، سوگند خانم ظاهراً این جمله را کاملاً جدی گرفته بود! 😄 انگار منتظر بود همین امروز و فردا لکلک از راه برسد و خواهر یا برادر کوچولویش را برایش بیاورد. روزها گذشتند و بعد ماهها… اما سؤال سوگند خانم همچنان سر جای خودش بود. هر روز از خواهر یا برادر خیالیاش حرف میزد؛ اینکه اسم چی بزاره، چه بازی بکنه و هزاران فکر کودکانه دیگری که در ذهن زیبایش میگذشت. و اما ما… ما هم که خودمان ته دلمان هوس یک نینی کرده بودیم، با دیدن رفتارها و حرفهای سوگند جان، کمکم بیشتر وسوسه میشدیم. اولش مقاومت کردیم. سعی کردیم منطقی فکر کنیم. همه جوانب را بسنجیم و ببینیم آیا واقعاً آمادگی اضافه شدن یک عضو کوچک دیگر به خانواده را داریم یا نه. اما انگار سؤال ساده سوگند، بهانهای شده بود برای اینکه ما هم به آرزویی که گوشهای از دلمان پنهان کرده بودیم، جدیتر فکر کنیم. و بالاخره بعد از کلی کلنجار رفتن با خودمان، به نتیجه رسیدیم: وقت آن رسیده بود که یک عضو کوچک، دوستداشتنی و دوستداشتنیتر از تصورمان را به جمع خانوادهمان اضافه کنیم.
آن روز حس عجیبی داشتیم؛ ترکیبی از شادی، هیجان، ترس و هزار فکر و خیال دیگر. البته حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم مسیر سادهای در پیش نداشتیم. سختی کم نبود، نگرانی کم نبود و لحظههایی بود که واقعاً تحملشان آسان نبود. اما بعضی سختیها ارزش تحمل کردن دارند. چون گاهی در پایان یک مسیر سخت، چیزی منتظر آدم است که تمام خستگیهای راه را از یادش میبرد…
و قصه ما از همینجا شروع شد.
اوایل مسیر، مشکلاتی پیش آمد که ترجیح میدهم از آنها چیزی نگویم. بعضی اتفاقها شاید گفتنی نباشند؛ نه به این دلیل که مهم نیستند، بلکه شاید بعضی سختیها را بهتر باشد همانجا، در گوشهای از گذشته، به خدا سپرد و از کنارشان گذشت. من هم میخواهم از قسمت خوش داستان شروع کنم؛ از روزهایی که دوباره امید، آرامآرام جای نگرانی را گرفت. بعد از کلی آزمایش و رفتوآمد به این دکتر و آن دکتر، بالاخره رسیدیم به ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴؛ روزی که خیالمـان راحت شد. دکتر بعد از معاینه گفت رشد بچه خوب است و ضربان قلبش هم طبیعی و نرمال است. چه خبری بهتر از این؟ یادم هست آن روز انگار همه چیز طعم دیگری داشت. دنیا همان دنیای همیشگی بود، اما برای ما فرق کرده بود. همه چیز شیرین تر از قبل شده بود از هوا و ترافیک بگیر تا جمع چهار نفره خندانمون. انگار یک خبر خوب میتواند نگاه آدم را به تمام دنیا عوض کند. حالا دیگر فقط سه نفر نبودیم. خانواده چهار نفره شده بودیم. این خبر خوش را به خانوادهها هم دادیم و آنها هم از شنیدنش بسیار خوشحال شدند. شادی ما فقط شادی خودمان نبود؛ انگار یک اتفاق خوب افتاده بود که شادیاش بین همهمان تقسیم میشد. دکتر دارو و ویتامین تجویز کرده بود و البته تأکید زیادی روی استراحت داشت. اما در مورد استراحت…چه بگویم؟ نگویم بهتر است! همسر مهربانم چندان اهل گوش دادن به توصیه استراحت نبود و مثل گذشته فعالیتهای روزانه خودش را انجام میداد. من هم سعی میکردم بیشتر از قبل کمکش باشم، اما راستش را بخواهید، هرچه تلاش میکردم باز هم احساس میکردم کافی نیست. در نهایت همه چیز را سپرده بودیم به خدا. قرارمان هم این بود که در زمانهایی که دکتر مشخص کرده بود، برای معاینه مراجعه کنیم و قدمبهقدم جلو برویم. کمکم داشتیم به اولین غربالگری نزدیک میشدیم و من برای آن روز برنامهریزی کرده بودم. دوست داشتم خودم کنار همسرم باشم و لحظهبهلحظه در جریان باشم. اما زندگی همیشه طبق برنامهای که ما مینویسیم پیش نمیرود. جمعه ۲۳ خرداد ۱۴۰۴، صدای تیر و ترقه تمام شهر را پر کرده بود. خیلی زود فهمیدیم اتفاق بزرگی افتاده است؛ اسرائیل به تهران و چند شهر دیگر حمله نظامی کرده بود. اتفاق ترسناکی بود. در آن لحظات، آدم دیگر فقط به خودش فکر نمیکند. من هاجوواج مانده بودم و به اتفاقی که افتاده بود فکر میکردم. یک طرف، نگرانی جنگ و ناامنی بود و طرف دیگر، همسرم و سوگند جان که باید هر طور شده از تهران خارج میشدند. خیلی سریع تصمیم گرفتم آنها را به شهرستان بفرستم. همسرم مخالف بود و دلش نمیخواست از تهران برود، اما این بار مجبور شدم به زور متوسل شوم! 😄 بالاخره بچهها را راهی کردم و خودم به خاطر کارم مجبور شدم در تهران بمانم. یکی دو روز که گذشت، تازه ابعاد ماجرا بیشتر خودش را نشان داد. خروجیهای تهران با ترافیک سنگینی مواجه شده بود. رفتوآمد تقریباً غیرممکن شده بود و از طرف دیگر صف پمپبنزینها کیلومتری شده بود و پیدا کردن بنزین خودش به یک دردسر بزرگ تبدیل شده بود. آن روزها هرکس به شکلی درگیر بود. تازه آنجا بود که همسرم متوجه شد شاید خروج از تهران، با وجود تمام سختیهایش، بهترین تصمیم ممکن بوده است. اما این تصمیم یک هزینه هم برای من داشت. اولین غربالگری، همان غربالگریای که برایش این همه برنامهریزی کرده بودم، قرار بود بدون حضور من انجام شود. این موضوع برای همسرم هم سخت بود. دوست داشت من کنارش باشم و طبیعی بود که از نبودنم ناراحت باشد. اما چارهای نداشتیم. تنها کاری که از دستم برمیآمد این بود که دعا کنم. دعا کنم شرایط هرچه زودتر آرام شود، همه سالم بمانند و زندگی دوباره به همان روال عادی برگردد. روز غربالگری، مدام با همسرم تلفنی در تماس بودم. خوب یادم هست؛ چهارشنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۴، همسرم به همراه پدرش، حاج رضا، برای انجام غربالگری به مطب دکتر مراجعه کرده بودند. وقتی نوبت ویزیت رسید، تماس تلفنی را قطع کردم. دیگر کاری از دستم برنمیآمد. فقط باید منتظر میماندم. و انتظار میکشیدم…
واقعاً سخت است. گاهی چند ثانیه انتظار، از چند ساعت هم طولانیتر میشود. آن چند ثانیه برای من انگار تمام نمیشد. حس میکردم زمان ایستاده است و عقربههای ساعت هم تصمیم گرفتهاند با من شوخی کنند. بالاخره تلفن زنگ خورد. همسرم بود. وقتی صدایش را شنیدم، از لحنش فهمیدم حالش خوب است. صدایش پر از شادی بود. همین کافی بود. فهمیدم همه چیز خوب و نرمال بوده است. بعد از روزهایی که ترس و نگرانی از لبخندمان محو کرده بود، این خبر دوباره خنده را به خانه و دلهایمان برگرداند. جنگ و دوری سخت بود، اما خدا را شکر این وضعیت هم بالاخره تمام شد. بعد از ۱۲ روز وحشت و نگرانی، سهشنبه ۳ تیر ۱۴۰۴ آتشبس شد. و برای ما، این فقط پایان یک درگیری نبود. پایان دلتنگی بود. دوباره خانواده گرم و صمیمیمان دور هم جمع شد. آن لحظه شاید بیشتر از همیشه فهمیدم که بعضی چیزها تا وقتی از آدم گرفته نشوند، ارزش واقعیشان را نمیفهمیم. همان دور همی خانوادگی. همان آدمها بودند. همان زندگی بود. اما نگاه من به «با هم بودن» دیگر مثل قبل نبود. حالا بیشتر قدر دورهمیهایمان را میدانستم؛ قدر اینکه شب کنار هم بنشینیم، حرف بزنیم، بخندیم و بدانیم همه در آرامش در کنار هم هستیم. شاید جنگ چیزهای زیادی از ما گرفته بود، اما یک چیز هم به ما یاد داده بود: گاهی بزرگترین نعمت زندگی، همان چیزهای سادهای هستند که هر روز کنارمان هستند و به چشممان نمیآیند. روزها دوباره آرامتر شدند و زندگی به روال عادی برگشت؛ البته با یک تفاوت. ما دیگر همان آدمهای قبل از آن دوازده روز نبودیم. قدر همدیگر را بیشتر میدانستیم. و شاید همین آرامش و دورهمیهای دوباره باعث شد زمان با سرعت بیشتری بگذرد. آنقدر سریع که تا به خودمان آمدیم، نوبت غربالگری دوم رسید. اما این بار قرار نبود من از دور و پشت تلفن منتظر بمانم. این بار خانوادگی به مطب دکتر رفتیم.
آزمایش و باز هم آزمایش


یادم هست ۷ مرداد، ساعت ۱۶ در مطب دکتر حاضر شدیم. مطب حسابی شلوغ بود. از همان لحظهای که وارد شدیم، تقریباً مشخص بود که حالاحالاها باید منتظر بمانیم. نشستیم و منتظر ماندیم. دقایق یکی پس از دیگری میگذشتند و بالاخره نوبت به ما رسید. دکتر با دقت مشغول معاینه شد، اما هرچه تلاش کرد، انگار بچه تصمیم گرفته بود همکاری نکند! آخر سر دکتر گفت: «بچه پشت به دوربینه و جابهجا نمیشه. مادر باید یه چیز شیرین بخوره و دوباره برای معاینه برگرده.» خب، چه کاری بهتر از این؟ از مطب بیرون آمدیم و رفتیم سراغ خرید خوراکی. قرار بود مادر بچه چیزی شیرین بخورد… اما طبق معمول، یک نفر دیگر هم از این فرصت نهایت استفاده را کرد! حسابی خوراکی خریدیم که البته بیشترشان سهم سوگند جان شد. قرار بود مادر بچه شیرینی بخورد تا بچه جابهجا بشه، اما در این میان سوگند خانم چنان شکمی از عزا درآورد که بعید میدانم چیزی نصیب مادر و نینی شده باشه! مجدد به مطب برگشتیم و باز هم انتظار… بالاخره غربالگری انجام شد. جواب آزمایش را گرفتیم و به خانه برگشتیم. حالا مرحله بعدی این بود که جواب آزمایشها را به خانم دکتر نشان بدهیم. از قبل وقت گرفته بودیم و چند روز بعد دوباره راهی مطب شدیم. خانم دکتر جواب آزمایشها را یکییکی نگاه میکرد. ما هم ساکت نشسته بودیم و چشممان به صورت دکتر بود. دکتر زیر لب میگفت: «خوبه… خوبه… اینم خوبه.» همین چند کلمه برای ما کافی بود. هر بار که میگفت «خوبه»، انگار یک بار دیگر خیالمـان راحت میشد. وقتی بررسی جوابها تمام شد، دیگر لبخند روی صورتمان نشسته بود. باز هم خدا را شکر کردیم. خانم دکتر نکات مهمی را که باید رعایت میکردیم برایمان توضیح داد، تعدادی دارو و ویتامین تجویز کرد و زمان معاینه بعدی را هم مشخص کرد. ما هم با خیالی آسودهتر از مطب بیرون آمدیم و قصه هنوز ادامه داشت…
روزهایی پر از امید
اما حالا دیگر هر روز که میگذشت، یک قدم به دیدن آن عضو کوچک و دوستداشتنی خانواده نزدیکتر میشدیم. و من هر بار که به خانواده چهار نفرهمان فکر میکردم، به همان سؤال ساده سوگند جان برمیگشتم؛ سؤالی که باعث شد چنین تغییر بزرگی در زندگیمان ایجاد کند «چرا من خواهر یا برادر ندارم؟» گاهی واقعاً بزرگترین اتفاقهای زندگی، از سادهترین سؤالها شروع میشوند. و این… یکی از بهترین بهانههای زندگی ما شد. ❤️
روزها و شبها یکی پس از دیگری گذشتند تا اینکه فصل پاییز از راه رسید. مهرماه آمده بود و با خودش بوی مدرسه و شروع دوباره سال تحصیلی را آورده بود. مدارس باز شده بودند و سوگند خانم دوباره راهی مدرسه میشد. در همین روزها بود که نوبت ویزیت بعدی هم از راه رسید. اوایل مهرماه بود. بعد از اینکه سوگند خانم را به مدرسه رساندیم، به طرف مطب دکتر حرکت کردیم. کمی زودتر از زمان تعیینشده رسیدیم و چند دقیقهای منتظر ماندیم. خوشبختانه توانستیم نوبت اول را بگیریم. خانم دکتر هم مثل همیشه سر وقت در مطب حاضر شدند. معاینات اولیه را انجام دادند و خوشبختانه مشکلی وجود نداشت و همه چیز خوب پیش میرفت. اما در میان صحبتهای دکتر، یک نکته بود که حسابی غافلگیرمان کرد. تا آن زمان با حسابوکتاب خودمان و چیزهایی که از قبل گفته شده بود، فکر میکردیم نینی قرار است در آذرماه به دنیا بیاید. اما دکتر تاریخ دیگری را اعلام کرد: دیماه. برایمان جالب بود؛ تولد نینی از پاییز رفته بود به زمستان! البته راستش را بخواهید، فصل و ماه تولد دیگر برایمان اهمیت چندانی نداشت. مهم این بود که حال نینی خوب باشد و به لطف خدا همه چیز طبیعی و مرتب پیش برود. با خیال راحت از مطب بیرون آمدیم و به خانه برگشتیم. کمی استراحت کردیم و بعد از استراحت کوتاه، دوباره راه افتادم تا بروم مدرسه دنبال سوگند خانم. همین که به خانه رسیدیم، سوگند جان با همان ذوق همیشگی شروع کرد به سؤال پرسیدن: «دکتر چی گفت؟» «نینی خوب بود؟» «چی کار میکرد؟» «همه چیزش خوب بود؟» و یک عالمه سؤال جورواجور دیگر که باید یکییکی جوابشان را میدادیم. سوگند خیلی خوشحال بود. ما هم خوشحال بودیم. اما اگر بخواهم منصفانه بگویم، سوگند جان هزار برابر بیشتر از ما خوشحال بود. آخر، چیزی که مدتها آرزویش را داشت، کمکم داشت به واقعیت تبدیل میشد. او از همان روزهای اول حتی اسم نینی را هم برای خودش انتخاب کرده بود. راستی… تا اینجا یادم رفته بود جنسیت نینی را بگویم! پس اجازه بدهید اینطور معرفیاش کنم: نینی همان کسی است که سوگند جان سالها آرزویش را داشت؛ یک همراه کوچک و دلسوز برای خواهرش. همان کسی که قرار بود حسابی بابایی باشد. همان کسی که قرار بود همراه و پایه خریدهای مادر باشد. بله… به قول سوگند جان: «نینی، سوگل خانم هستند.» هرچند انتخاب اسم برای سوگند خانم، بین چند گزینه مختلف، کمی زمان برده بود، اما برای سوگل خانم انگار همه چیز از قبل مشخص شده بود. اسم زیبایش از مدتها قبل انتخاب شده بود و خیلی راحت به نتیجه رسیدیم: سوگل. خب، تا اینجا رسیدیم. یک انتراک بدهیم و برویم سراغ ادامه قصه…
چه خبری بهتر از این
همه چیز داشت به بهترین شکل ممکن پیش میرفت و ما از این بابت واقعاً خوشحال بودیم. البته یک چیز همچنان ادامه داشت: آزمایشها! انگار قرار نبود این آزمایشها تمام شوند. راستش دیگر کمی خسته شده بودیم. بعضی از آزمایشهایی که این بار انجام میدادیم، در دوران بارداری سوگند خانم اصلاً انجام نشده بود و برایمان تازگی داشت. یکی از آنها آزمایش قلب نوزاد بود. یادم هست ۵ آبان، ساعت ۱۶:۳۰ برای انجام این آزمایش وقت داشتیم. به مطب مراجعه کردیم و چون نوبت اول بودیم و دکتر هم همیشه وقتشناس بود، وقتی رسیدیم ایشان در مطب حضور داشتند. وارد شدیم و دکتر شروع کرد به اسکن قلب سوگل خانم. ما هم که همیشه دنبال این بودیم بفهمیم چه خبر است، در همان حین درباره علت انجام این آزمایش پرسیدیم. دکتر با حوصله برایمان توضیح داد که این آزمایش برای بررسی رگهای قلب و اطمینان از این است که ضخیم نشده باشند و همچنین دریچههای قلب مشکلی نداشته باشند. هرچه اسکن و بررسی بیشتر میشد، نگرانی ما هم بیشتر میشد؛ هرچند سعی میکردیم خودمان را آرام نگه داریم. بالاخره بعد از کلی بررسی، دکتر کارش را تمام کرد و با رضایت گفت: «خیالتان راحت، مشکلی نیست.» چه جمله سادهای! اما برای پدر و مادری که چند دقیقه با نگرانی منتظر نتیجه نشستهاند، همین چند کلمه میتواند اندازه یک دنیا ارزش داشته باشد. اینجا یک خاطره جالب اضافه کنم هر سری که سوگند خانم همراه ما در مطب حضور داشت فقط یک سوال میپرسید اونم اینکه دکتر حتما حتما نینی دختره؟ و زمانی که دکتر میگفت بله نینی دختره سوگند خانم حسابی خوشحال میشد. بله ما با خیال راحت از مطب بیرون آمدیم. خوشبختانه این بار نوبت و آزمایش خیلی زودتر از چیزی که تصور میکردیم انجام شده بود. وقتی از مطب خارج شدیم، متوجه شدم هوا حسابی خنک و دلچسب شده است. هوای پاییزی تهران حالوهوای خاصی داشت؛ از آن هواهایی که آدم دلش میخواهد کمی بیشتر بیرون بماند. پیشنهاد دادم کمی پیادهروی کنیم. همینطور که قدم میزدیم، خریدهای خانه را هم انجام دادیم.
سوگند جان تولدت مبارک
اما مهمترین خرید آن روز، چیزی نبود که برای خانه لازم داشتیم. بلکه کیک تولد سوگند جان بود. درسته ۶ آبان از راه میرسید و تولد دختر بابا، سوگند جان، بود. قرار بود در مدرسه برایش جشن تولد بگیرند. وسایل تولد را خریدیم، تولدش را تبریک گفتیم و با حال خوب راهی خانه شدیم. کلاً خوش به حال سوگند خانم شده بود! در فاصله فقط یک هفته، سه جشن تولد برایش گرفتیم. یکی در مدرسه، جشن دوم در خانه مامان سادات، و جشن سوم را هم مامان فاطمه برایش برگزار کرد. هر سه جشن پر بود از خنده و شادی و لحظههای شیرینی که حالا تبدیل به خاطره شدهاند. سوگند جان حسابی خوش گذراند و ما هم از خوشحالی او خوشحال بودیم. شاید یکی از زیباترین چیزهای زندگی همین باشد؛ گاهی شادی کسی که دوستش داری تبدیل به شادی خودت میشود. هرچه هفتههای بارداری جلوتر میرفت، تعداد آزمایشها و معاینهها هم بیشتر میشد. دیگر برنامه زندگیمان با زمانبندی آزمایشها و ویزیتهای پزشکی گره خورده بود. کار به جایی رسیده بود که در بعضی هفتهها، حتی سه مرتبه آزمایش NT و معاینه انجام میدادیم. هر بار که برای معاینه میرفتیم، یک طرف ذهنمان نگرانی بود و طرف دیگر امید. تا اینکه با توجه به آزمایشهایی که انجام شده بود و مسئله دیابت، دکتر به این نتیجه رسید که بهتر است بارداری در تاریخ ۹/۲۳ خاتمه پیدا کند و سوگل جان به دنیا بیاید. و باز هم یک اتفاق جالب افتاد! قرار بود سوگل خانم در زمستان به دنیا بیاید، اما حالا دوباره تولدش برگشته بود به پاییز. و اینجا باز هم سوگند جان به آرزویش رسید. آبجی دوستداشتنیاش قرار بود پاییزی باشد.
روز به هم رسیدن


بالاخره روز موعود رسید. صبح زود، ساعت ۵ صبح، خودمان را به بیمارستان نیکان رساندیم. کارهای پذیرش را انجام دادم. فیلمبرداری را هم که از قبل رزرو کرده بودم، آماده بود. همه چیز کمکم داشت رنگ واقعیت به خودش میگرفت. من و سوگند خانم، مامانی را تا اتاق عمل بدرقه کردیم. بعد، نوبت انتظار بود. حدود یک ساعت پشت در اتاق عمل منتظر ماندیم. انتظار برای تولد یک فرزند، با هر انتظار دیگری فرق دارد. آدم هم خوشحال است، هم نگران؛ هم دلش میخواهد هرچه زودتر لحظه دیدار برسد، هم دلش میخواهد مطمئن شود همه چیز به خوبی پیش رفته است. بالاخره حدود ساعت ۷:۳۰، با راهنمایی پرستار، من و سوگند خانم وارد اتاق عمل شدیم. و آنجا… برای اولین بار سوگل جان را دیدیم. چه لحظهای بود! با دیدن سوگل جان، تمام خستگیها و نگرانیهای ماههای گذشته برای لحظاتی از یادمان رفت. دختر بابا ناز داشت… و البته نازش هم خریدار داشت! محو تماشای سوگل جان شده بودیم. آنقدر غرق دیدنش بودم که برای چند لحظه همه چیز اطرافم را فراموش کردم. اما ناگهان به خودم آمدم و یادم افتاد یک نفر دیگر هم برایم از همه مهمتر است. از پرستار حال همسرم را پرسیدم. پرستار گفت وضعیتش عادی است و «استیبل» است. همین یک کلمه کافی بود تا خوشحالی ما دوچندان شود. سوگل سالم بود. همسرم هم حالش خوب بود. و من… پدر دو دختر شده بودم. حالا دیگر باید منتظر میماندیم تا همسر جان و سوگل خانم را به بخش بیاورند. حدود ساعت ۱۱ این اتفاق افتاد. و بالاخره خانواده چهار نفرهمان کنار هم جمع شد. چه حس قشنگی بود. من، همسرم، سوگند و سوگل. چهار نفر کنار هم. خانوادهای که قصهاش چند سال قبل با یک دختر کوچک شروع شده بود و حالا یک عضو کوچک دیگر هم به آن اضافه شده بود. تا به خودمان آمدیم، دیدیم ساعت ۱۳ شده است. کمی خرید کردم و از آنجایی که ساعت ۱۴ زمان ملاقات بود، منتظر اقوام و آشنایان ماندیم. آن روز یکی از زیباترین و فراموشنشدنیترین روزهای زندگی ما بود. روزی که بعد از ماهها انتظار، نگرانی، آزمایش، دکتر، دعا، امید و هزار فکر و خیال… بالاخره سوگل خانم کنارمان بود. و خانواده چهار نفره ما، دیگر فقط یک رؤیا نبود. واقعیت داشت. و چه واقعیت شیرینی بود… ❤️
وقتی برای دورهمی و شادی


ساعت ۱۴، زمان ملاقات فرا رسید و کمکم دوستان و آشنایان از راه رسیدند. همه برای دیدن سوگل خانم آمده بودند. دور هم جمع شدیم، گفتیم و خندیدیم و آن روز، بیمارستان برای ما دیگر شبیه یک بیمارستان معمولی نبود؛ پر شده بود از صدای تبریک، خنده و خوشحالی. دیدن دوستان و آشنایان و محبتشان در آن روز برای ما بسیار ارزشمند بود. همینجا لازم میدانم از تمام دوستان و آشنایانی که برای ملاقات و تبریک تولد سوگل خانم تشریف آوردند، صمیمانه تشکر کنم. حضور شما و محبتتان، این روز را برای ما شیرینتر و بهیادماندنیتر کرد. بعد از پایان ساعت ملاقات، دوباره جمع خانوادگیمان چهارنفره شد. من، مامان، سوگند خانم و سوگل خانم. از آنجایی که اتاق VIP گرفته بودم، میتونستم شب را در کنار خانواده بمانم. همین موضوع هم برای من خوشحالکننده بود و هم برای خانواده؛ اینکه بعد از آن همه اتفاق، شب را کنار هم بگذرانیم و اولین شب حضور سوگل خانم را در کنار هم تجربه کنیم. بعد از اینکه شام خوردیم، سوگند خانم که حسابی خسته شده بود، خوابید. و ماندیم من و مامان و سوگل خانم. خودمان هم خسته بودیم، اما مگر میشد از مراقبت سوگل خانم خسته شد؟ نه… آن شب، خستگی معنای دیگری داشت. سوگل خانم مرتب شیر میخورد و باید به نوبت مراقبش میبودیم و بعد از شیر خوردن، آروغش را میگرفتیم. یک لحظه چشم باز میکردیم، یک لحظه شیر میخواست، دوباره مراقبت، دوباره خواباندن و باز هم انتظار برای اینکه شاید چند دقیقهای بخوابد. تا به خودمان آمدیم، دیدیم صبح شده است. شب، با تمام خستگیاش، خیلی سریع گذشته بود. حالا دیگر عجله داشتیم که زودتر به خانه خودمان برگردیم. کارهای ترخیص را هرچه سریعتر انجام دادم و بالاخره حدود ساعت ۱۲ بود که از بیمارستان به مقصد خانه حرکت کردیم. راستش را بخواهید، هیچکجا خانه خود آدم نمیشود. در مسیر برگشت، حال عجیبی داشتیم. خوشحال بودیم. خوشحال از اینکه داریم به خانه برمیگردیم؛ به خانهای که قرار بود از آن روز به بعد، صدای یک عضو کوچک دیگر هم در آن شنیده شود. آنقدر غرق این حس خوب بودیم که اصلاً متوجه گذشت زمان نشدیم. بالاخره به خانه رسیدیم. وقتی وارد شدیم، دیدیم فامیل زحمت کشیده بودند و همه چیز را برای آمدن سوگل خانم آماده کرده بودند. همه چیز مهیا بود. خانه آماده استقبال از کوچکترین عضو خانواده بود. و حالا دیگر… سوگل خانم به خانه خودش آمده بود. جمع چهار نفره ما کامل شده بود. من و همسرم، سوگند و سوگل. چهار نفر… چهار عضو یک خانواده. چهار نفر با هزاران خاطرهای که هنوز قرار بود با هم بسازیم. البته زندگی با یک نوزاد، آنقدرها هم که در عکسهای زیبا و لبخندهای شیرین دیده میشود، ساده نیست! اوایل، سوگل خانم شبها بیدار میماند و ما هم مجبور بودیم بیدار و هوشیار کنارش باشیم. هر صدایی از او کافی بود تا خواب از چشممان بپرد. هر بار که شیر میخواست، هر بار که بیقرار میشد و هر بار که نیاز به مراقبت داشت، ما هم کنارش بودیم. شبها و روزها طولانی شده بود. خواب برایمان تبدیل شده بود به چیزی شبیه یک آرزوی دستنیافتنی! اما با تمام خستگیها، با تمام شببیداریها و سختیها، یک چیز همیشه سر جایش بود: عشق. عشقی که باعث میشد خستگیها را فراموش کنیم. بعد از گذشت حدود یک ماه، شرایط کمکم بهتر شد. خواب سوگل خانم منظمتر شد و ما هم توانستیم کمی بیشتر استراحت کنیم. و همین شد که بعد از چند ماه شلوغ و پرماجرا، بالاخره فرصتی پیدا کردم تا بنشینم، نفسی تازه کنم و خاطرات این روزها را مرور کنم. خاطراتی که شاید در نگاه اول، فقط مجموعهای از روزها، آزمایشها، دکتر رفتنها، نگرانیها، جنگ، انتظار، تولد و شببیداری باشند؛ اما برای ما چیزی فراتر از اینها هستند. اینها تکههایی از زندگی ما هستند. تکههایی که دیگر تکرار نمیشوند. از یک سؤال ساده سوگند جان شروع شد: «چرا من خواهر یا برادر ندارم؟» و همان سؤال ساده، ما را به جایی رساند که امروز خانوادهای چهار نفره داریم. گاهی زندگی برای تغییر دادن مسیر آدم، به اتفاقهای بزرگ احتیاج ندارد. گاهی فقط یک سؤال کودکانه کافی است. گاهی یک بهانه کوچک، آغاز یکی از بزرگترین اتفاقهای زندگی میشود. و حالا که به گذشته نگاه میکنم، میبینم سوگند جان با همان سؤال ساده، یکی از بهترین بهانههای زندگی را به ما داد. بهانهای برای بیشتر دوست داشتن. بهانهای برای بیشتر کنار هم بودن. بهانهای برای تحمل سختیها. و مهمتر از همه… بهانهای برای کاملتر شدن خانوادهمان. این بود بخشی از داستان ما؛ داستان روزهایی که گذشتند، اما خاطرهشان برای همیشه باقی خواهد ماند. امیدوارم از خواندن این خاطرات لذت برده باشید. اگر داستان کمی طولانی شد، به بزرگواریتان ببخشید. من فقط خواستم بخشی از روزهایی را که برایمان پر از احساس، نگرانی، خنده، اشک، امید و عشق بود، با شما در میان بگذارم. شاید سالها بعد، وقتی سوگند و سوگل بزرگ شدند و این نوشته را خواندند، بدانند که آمدنشان به زندگی ما فقط یک اتفاق ساده نبود. آنها خودِ زندگی بودند. و اگر روزی از من بپرسند: «بابا، چرا این خاطرات را نوشتی؟» جوابم ساده است: چون بعضی روزها آنقدر زیبا هستند که حیف است فقط یکبار زندگی شوند؛ باید دوباره آنها را نوشت، دوباره خواند و دوباره زندگی کرد.
❤️ پایان یک خاطره، نه پایان قصه…«بهترین بهانههای زندگی» ❤️





بدون دیدگاه